مثل پرندهای که در او شور مردن است
مثل شکوفهای که در او شور ريختن
مثل همين پرندهی خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود
نگاهش پرندهوار
و پشت او به باران
باران پشت پنجره باريد و ايستاد ...
من بيم داشتم که بگويم
شکوفهها از کاغذند
من بيم داشتم که بگويم
پرنده را
نه سال پيشتر
توی بساط دستفروشی خريدهام
و چشمهای او را
از شيشههای سبز تهی کردهام.
من بيم داشتم که بگويم
اتاق من
خاموش و کاغذی است
باران پشت پنجره
باران نيست.
باران پشت پنجره
باريد
ايستاد
من بيم داشتم
مثل همين پرندهی خاموش
مثل همين پرندهی خاموش،
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجرهی سبز.