|
فتح باغ
شعر از: فروغ فرخزاد صدا: فروغ فرخزاد عکاس: پونه عکسها: فرانسه (Albertville)
آن کلاغی که پريد از فراز سر ما و فرو رفت در انديشهی آشفتهی ابری ولگرد و صدايش همچون نيزهی کوتاهی پهنای افق را پيمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند همه میدانند که من و تو از آن روزنهی سرد عبوس باغ را ديديم و از آن شاخهی بازيگر دور از دست سيب را چيديم
همه میترسند همه میترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آينه پيوستيم و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام و همآغوشی در اوراق کهنهی يک دفتر نيست سخن از گيسوی خوشبخت منست با شقايقهای سوختهی بوسهی تو و صميميت تنهامان در طراری و درخشيدن عريانيمان مثل فلس ماهیها در آب سخن از زندگی نقرهای آوازیست که سحرگاهان فوارهی کوچک میخواند
ما در آن جنگل سبز سيال شبی از خرگوشان وحشی و در آن دريای مضطرب خونسرد از صدفهای پر از مرواريد و در آن کوه غريب فاتح از عقابان جوان پرسيديم که چه بايد کرد؟
همه میدانند همه میدانند ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ره يافتهايم ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم در نگاه شرمآگين گلی گمنام و بقا را در يک لحظهی نامحدود که دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچپچ ترسانی در ظلمت نيست سخن از روز است و پنجرههای باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشياء بيهده میسوزند و زمينی که ز کشتی ديگر بارور است و تولد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم بر فراز شبها ساختهاند
به چمنزار بيا به چمنزار بزرگ و صدايم کن، از پشت نفسهای گل ابريشم همچنان آهو که جفتش را
پردهها از بغضی پنهانی سرشارند و کبوترهای معصوم از بلندیهای برج سپيد خود به زمين مینگرند
|
||