باد و مشت پر عطر ياس امينالدوله
که پاورقیِ خوابهایِ بیابهامِ کودکی بود
در شاخهی نسترن رشد کنی
تا برسی به آسمانکورههایِ پر از هزار ستاره
همان سهمِ شبانهی هميشگی و
آنجا يک سينی تابستان بگذاری سر سفرهی ماه و
تا حواسشان نيست
با خودت حساب کنی
کدام ستاره در جيب پر از ترانهات جا میشود
آنرا بچينی و
در جيب پنهان دلت بگذاری و
دمدمههای صبح دوباره برگردی
به همان اتاق کوچکی که در آن
برای ابد خوابيدهای!