خوش به حال چشمهها و دشتها،
خوش به حال دانهها و سبزهها،
خوش به حال غنچههای نيمهباز،
خوش به حال دختر ميخک - که میخندد به ناز -
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب.
ای دل من، گرچه - در اين روزگار -
جامهی رنگين نمیپوشی به کام،
بادهی رنگين نمینوشی ز جام،
نُقل و سبزه در ميان سفره نيست،
جامت - از آن می که میبايد - تهیست،
ای دريغ از تو اگر چون من نرقصی با نسيم!
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار.
گر نکوبی شيشهی غم را به سنگ،
هفترنگش میشود هفتاد رنگ!