گاهی دو چشمِ آبی
از لابلایِ پرده وُ شاخهها
تمام روز با مناند
گاهی ميان خميازههای اسفند
ردی از عيد وُ آفتاب میآيد
گاهی بازی باران وُ پنجره
شيرينتر از حس سايهای،
دلم را سِحر میکند ...
گاهی ...، ولی هميشه
چه عادت خموشی، چه علاقهی باران
جز بهانههای دوریات نيست ...