|
فراقی
شعر از: احمد شاملو
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمون تلخ زندهبگوری! چه بیتابانه تو را طلب میکنم!
بر پشت سمندی گوئی نوزين که قرارش نيست. و فاصله تجربهای بیهوده است.
بوی پيرهنات، اينجا و اکنون.-
کوهها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را میجويد، و به راه انديشيدن ياس را رج میزند.
بینجوای انگشتانت فقط.- و جهان از هر سلامی خالی است.
|
||